روزهایی که می رود

دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 15:13

چه وضعیت شلیلی و خریه ! 

دستم به نوشتن نمیره اینجا. اصلا به صورت کلی دستم به نوشتن نمیره.

خاصیت بیش فعالی در شبکه ای اجتماعی مثل اینستاگرام شاید باشه که منو کرده یه آدم تصویری و  مدام دارم زندگی رو از قاب اینستاگرام می بینم و برای تصویرهای زندگیم کپشن های خفن می نویسم!

راستش دروغ چرا ؟ بدم نمیاد از این روال !

که البته هستند کم و بیش وبلاگیون آشنا روشنایی که اینستاگرامر هستند و فضای صمیمی وبلاگستان کمی تا قسمتی به اون ور هم منتقل شده و خیلی احساس غریبگی نمی کنی .

***

کار و بار زیاد شده این روزا. خسته شدم حسابی و  گاهی هوس می کنم دو تا دستم رو  از فرط خستگی بکنم بندازم بره !

چه همه پست هایی که مخصوصه مخصوص و داغ داغ بودن و من هیچ جا برای نوشتنشون نداشتم. اما حالا که دو تا دوتا خونه هست، صابخونه تعطیل شده حسابی!

از روز تولد و تشیع غواص ها و آدم هایی قبل از اون مراسم باهاشون ملاقات کردم و کامنتی که من رو اون روز به آشنایی قدیمی وصل کرد و ...

..................

رمضان مثل یک شیرینی خامه ای هست. اولش بزرگ به نظر میرسه برای خوردن ولی گاز که میزنی می بینی چه زود تموم شد .

حکایت ماست حالا. یه گاز گنده هم نزدیم که حداقل دلمون خوش باشه .


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد