یادت مثل انگور شیرین است

چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت 09:47

دور شده ام . از خیلی چیزها، خیلی آدم ها ، خیلی کارها.

انگار که اصلا از اول من اینی که بوده ام، نبوده ام! گاهی وقتا خودم را گم می کنم بین هیاهو و تلاطم روزها و مشغولیات و روزمرگی هایی که انگار آدم را با خودشان می کشند توی یک گرداب مهیب و ترسناک.

دیشب دلم دوست خواست. 

یک دوست که همیشه باشد، در دسترس باشد، جوابت را بدهد، تنهایت نگذارد و نرود. به جاش ، تو هم برایش باشی، در دسترس باشی، محرم رازش باشی و ...

بعد دیدم نه؛ آدم نباید دل ببندد.  اصلا انگار یک چیزهایی هست که برای همیشه باید همان طور بماند. مثل پیله هایی که گاهی دور خودت می بندی. 

دیشب داشتم جدی فکر می کردم. به این همه آدمی که می شناسم و کاری برایم کرده اند و کاری برایشان کرده ام و داد و ستدی بوده و اسمی که روی رابطه مان گذاشته ایم؛ دوستی!

دوستی واقعا چه شکلی ست؟ اصلا باشد یا نباشد؟ باشد که اگر روزی روزگاری از هم گسیخت و رشته های بافته شده و محکم شده پاره شد، بند دلت هم با آن پاره شود و هی بنیشینی و گاه و بیگاه با دیدن یک کتاب، کافه، پارک، حتی شنیدن یک جوک تکراری، یادش بیافتی و هی  یواشکی آبغوره بگیری؟

هوم اصلن ولش! همین بهتر که  دوستی نیست که اینقدر نزدیک باشد که اینقدر عمیق شده باشد که اگر روزی نبود، تو هم دیگر خودت نباشی!

دیشب خسته بودم، از تکرار شدن روزها و کارهایی که تمام نمی شوند. از شنبه هایی که بدو بدو به چهارشنبه می رسند و تنها دلخوشی من رسیدن به غروب چهارشنبه است که فکر می کنم فردایش چه خوب است که تعطیل است و تعطیلی های پنج شنبه را هم به فنا می دهم و یا وقت تلف می کنم یا بشور و بساب و خرید. 

بعدش هم که جمعه مزخرف تر از پنج شنبه بیاید و باز عزای روز شنبه!

کفر می گویم و گاهی یادم می رود که ناشکری عواقب خوبی ندارد. به خاطر همین زود حال خودم را خوب می کنم و منتظر می مانم امروز به غروب دلخواه روز چهارشنبه ایم برسم و ذوق برای یک ساعت بیشتر خوابیدن فردا صبح!

از قدرشناس نبودن آدمهای محیط کاری ام دلخورم. از وقت و بیوقت هایی که برایشان گذاشته ام و سر آخر باید بترسم از آینده ی شغلی ام و اینکه بالاخره چه می شود و نتوانم برای سال آینده ام برنامه ریزی کنم و هزار فکر و خیال دیگر.

ته ته اش به خودم فحش می دهم و به خاطر نداشتن چیزی که بهش توکل می گویند، خودم را سرزنش می کنم. بارها به آدمها گفته ام که خدا بزرگ است ولی وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم انگار این جمله در من گاهی چه قدر کم رنگ شده و چه قدر فکرهای زمینی کرده ام و حساب و کتاب و یادم رفته که حساب های من چه قدر در برابر بزرگی او حقیرند و بیچاره!

با  کشی بحث می کنم و ناراحتم از اینکه از ما دفاع نمی کند. کشی موجود غریبی است که نه می توانی سرش یک دل سیر داد بزنی و نه می توانی ازش بگذری! 

هه !

جدیدا با خودم یک ظرف انگور کوچک می آورم. دلخوشی ام ناخونک زدن های گاه و بیگاه به انگور سبز هسته دار  است!

بروم انگور سق بزنم و دیگر غر نزنم!


نظرات (1)
چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت 13:04
رها جان به نظر میاد همه بلاتکلیف هستن.از قدیم میگفتن ظلم بالسویه عدله.میگذره عزیزکم.تو هم غر بزن عزیزکم.همین غرغرا آدم رو تخلیه میکنه
پاسخ:
ها سهیلا خانم جان عزیزم، همین طوره. انگار همه پا در هوا باشن و خب این خوب نیست :(
ممنونم از همراهیت و همچنان غر مییییییییی زنم :))))
دلت شاد و لبت خندون باشه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد